X
تبلیغات
رایتل
 
صدای عشق
عاشقانه اس ام اس داستان خودمونی گوناگون
چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388 :: 05:55 ب.ظ

تاجری پسرش را برای اموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سر انجام به قصری زیبا بر فراز کوهی رسید مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی میکردی

به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد اتاقی شد که جنب جوش فراوانی در ان به چشم میخورد فروشندگان وارد و خارج میشدند مردم در گوشه ای گفتگو میکردند ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی های لذیذ چیده شده بود

خردمند با دقت به سخنانت مرد جوانم گوش که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که راز خوشبختی را فاش کند پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او باز گردد

مرد خردمند اضافه کرد اما از شما خواهشی دارم انگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن دران ریخت و گفت

مرد جوان شروع کرد به بالا پائین کردن پله ها در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت دو ساعت بعد نزد

خردمند بازگشت مرد خردمند از جوان پرسید ایا فرش های ایرانی اتاق نهار خوری را دیدید ؟ ایا باغی که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید؟ ایا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده دیدید

جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی که خردمند به او داده حفظ کند

خردمند گفت خب پس برگرد و شگفتی های دنیای من را بشناس ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه

مرد جوان این بار به گردش در باغ پرداخت در حالی که همچنان قاشق را در دست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بود می نگریست او باغ هارا دید و کوهستان های اطراف را ظرافت گل ها و دقتی که در نصب اثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد

وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد

خردمند پرسید ک پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست ؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها ریخته است ان وقت مرد خردمند به او گفت

. خردمند با این در گفتگو بود و جوان مجبور شد دو ساعتی صبر کند تا نوبتش شود: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزدohki خانه ای که در ان سکونت دارد بشناسد:

راز خوشبختی این است که همه خوشبختی های عالم را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی  

برگرفته از کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

 
 
بالای صفحه